تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
+
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 19:9  توسط پرواز
|
ما آدمها خیلی جالبیم...مخصوصا وقتی خودمون رو یادمون میره...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:34  توسط پرواز
|
کاش یاد می گرفتیم که دل و کلاممون یکی باشه...
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:46  توسط پرواز
|
امروز رفتم سر کلاس. شاگردام برام چندتا کتاب کادو گرفته بودن.و از همه عجیب تر کتابی بود به نام "گزیده اشعار قیصر امین پور"...گاهی وقتها آدمها میرن ولی خاطره هایی که ازشون باقی میمونه همیشه...یاد همه ی معلمهایی به خیر که پرکشیدنشون هنوز هم باور کردنی نیست: دکتر قیصر امین پور، دکتر سیدمحمود کسایی،و خیلی های دیگه...روحشون شاد و بهترین های معلم ازلی همراهشون...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:54  توسط پرواز
|
گاهی وقتها سوالی هست که دنبال جوابش هستیم.به قول استادم،اگه دنبال چیزی باشی،کائنات اون رو بهت نشون میده.وقتی این جواب رو میبینی،برات خیلی شیرینه،چون میدونی نیروی جاری کننده هستیه که داره جواب سوالت رو میده...
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:0  توسط پرواز
|
چیکارش باید کرد وقتی بهونه میگیره...وقتی یادش میره باید با اون کسی حرف بزنه که همیشه و همه جا هست؟...وقتی کلافه میزنه و نمیدونه چرا اون چهار چوب سینه براش تنگ شده...جای تکون خوردن هم نداره...وقتی به جای نگاه به آسمون،توی شلوغی و هیاهوی زمین دنبال آبی آرامش میگرده؟...وقتی سکوت رو توی همه ی سر و صدای زمین جستجو میکنه...وقتی...
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:34  توسط پرواز
|
پروردگارا،تمام الطافت رو شکر...همه ی سختی هایی رو که بهمون میدی تا ازشون درس بگیریم یا به بهونشون تو رو صدا کنیم رو شکر...همه ی تنهاییهایی رو که باعث میشن تو رو ببینیم،شکر...حضور تمام آدمهایی رو که تو توی زندگیمون میفرستی تا ما رو تو لحظه های دور شدن،دوباره یاد تو بیندازن شکر...
یادمه یه روز استادی میگفت: اگه دیدین خیلی در مقابل الطاف خدا کم آوردین و نمیدونین چطوری ازش تشکر کنین،بگین (الحمدلله کما هو اهله)(خداوند را سپاس آنگونه که او لایق آن است،نه آنسان که من سپاسش میگویم)
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:47  توسط پرواز
|
پروردگارا،تو خود در کتابت فرمودی "و خُلِقَ الإنسانَ ضَعیفا" (و انسان ضعیف آفریده شده است)...تنهایی و بی صبری مان را تو خود درمان باش...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:59  توسط پرواز
|
سالها پیش،در چنین روزی، هشتمین کبوتر عاشق به زمین فرستاده شد تا یاد ما به اصطلاح "آدمها"ی زمینی یاد بده که چطور آسمونی باشیم...و ما از اون کبوتر عاشق،فقط خاطره ی داستان یه آهو رو میشناسیم و اس ام اس های تبریک تولدش رو...
و اون روزی که دوازدهمین کبوتر عاشق از راه برسه،سر به زیر باید فقط بگیم:"شرمنده ایم"...
کاش این میلاد،بهونه ای شه برای این که ما هم یه بار دیگه به دنیا بیایم...
میلاد مبارک...
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:45  توسط پرواز
|
یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون،زیر این چرخ کبود هیچ کس نبود. یکی نشسته بود،با یه کتاب قصه توی دستش،یه قصه ی نا تموم.دوست داشت ادامه اش بده،ولی شخصیت داستان دیگه فضای اون قصه رو دوست نداشت.دوست داشت یه جای دیگه باشه،شاید توی یه قصه دیگه،یا شایدم میخواست که دیگه قصه نباشه،فلسفه باشه،یا شایدهم منطق،یا یه نمایشنامه که توی اون،نویسنده بشه یه معلم و اون بشه یه شاگرد.ولی نویسنده نمیخواست،نمیتونست.بازیگری بلد نبود...این بود که کتاب قصه بسته شد،برای همیشه...
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:30  توسط پرواز
|